عبدالله مستوفى
657
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
الفرار مما لايطاق من سنن المرسلين من در اينوقت ، معتقد بعوض شدن سلسلهء قاجاريه نبودم ، و از لااباليگرىهاى سلطان احمد شاه هم بسيار عصبى بوده و اعتقاد داشتم كه او را با يكى از برادرهايش عوض كنند ، و حتى معتقد بودم ، كه يكى از كوچكترهاى آنها را كه هنوز برشد نرسيده ، و از اين حب و بغضها بدورند ، بسلطنت بردارند ، و اين شاه جوان را در اروپا به تحصيل واداشته ، يكى از مردمان پاك قصد بااحتياط ، مانند مشير الدوله يا مستوفى الممالك را نايب السلطنه كنند ، و پهلوى را برياست وزراء نگاهدارند ، و به اين وسيله اين مرد فعال را از صرافت پادشاهى بيندازند ، تا از وجود او استفادهء لازم به عمل آمده ، بتواند خدمتهائى كه در نظر دارد ، و مقدمات آن محسوس است ، در اين كشور از قوه بفعل آورد . اين عقيده را نه از راه ارادت بسلسلهء قاجاريه داشتم ، بلكه فكر ميكردم كه اگر رضا خان پهلوى بجاى سلطان احمد شاه بنشيند ، يا پادشاه قانونى خواهد شد ، كه بموجب قانون اساسى ، جز تعيين رئيس الوزراء كارى ندارد ، وجود او عاطل خواهد ماند ، و يا بندى بقانون نبسته ؛ و اوضاع استبداد و ديكتاتورى پيش خواهد آمد ، و هردو جانب مسأله را براى كشور مضر ميدانستم ، و واقعا حيفم مىآمد كه وجود اين مرد كارى بجانب اين افراط يا تفريط سوق داده شود . از طرف ديگر ، ميديدم كه دستهاى مرموز دارند كشور را بجانب اين افراط يا تفريط ميكشانند ، و آنها هم كه اهل حل و عقدند ساكت نشسته ، و تماشا ميكنند . حتى مدرس هم اگرچه در نطقهاى خود از كرسى مجلس ، گاهى مطالبى اظهار مىكند . كه دليل عدم رضايت اوست ، ولى مثل سابق نيست ، كه جدا با هرچيزى كه برضد سلسلهء قاجاريه باشد مخالفت كند . سردار سپه هم ، چون بالاخره فهميده بود ، كه ضديت با اين مرد نترس فائدهاى ندارد ، با او مماشات مىكرد . حتى دو نفر همفكرهاى او شكر اللّه صدرى ( قوام الدوله ) و فيروز ( نصرت الدوله ) را نيز در كابينهء خود ، بوزارت داخله و ماليه ، پذيرفته بود ، كه دل مدرس را بدست آورده باشد . من در اين اوقات ، هيچكاره بودم ، ولى به خوبى ميدانستم ، كه همين كه موقع كار برسد مرا آرام نخواهند گذاشت ، يا خودم آرام نخواهم نشست ، و ناگزير چيزهائى برضد اوضاعى كه دواسبه « 1 » بجانب آن ميروند ، خواهم گفت كه جز دشمنتراشى هيچ فائدهاى
--> ( 1 ) - دواسبه - سابقا در شهرها اشخاصى كه ميخواستند سواره جائى بروند جلودار سوار نداشتند . ميرآخور يا جلودار پياده جلو مىافتاده آن را به مقصد مىرساند و پهلوى اسب مىايستاد تا آقا بيرون بيايد و به منزل برگردد . اگر اين شخص مرد متعينى بود ، البته علاوه بر جلودار كه غاشيهاى بر دوش و در جلو نزديك باسب ميرفت كه از دو تا پنج شش و ده دوازده صف فراش هم دو رديفه جلو مىافتادند و چند نفر پيشخدمت و قهوهچى با قليان در حولوحوش آقا بودند . وقتى آقا وارد خانهء مقصد ميشد ، جلودار غاشيه را از دوش برگرفته به روى زين مىافكند و از قاش زين تا نزديك دم اسب را با اين وسيله ميپوشاند بعضى هم يك اسبه سوار ميشدند مگر اينكه ندرتا ميخواستند زودتر به مقصد برسند فراشها و ساير نوكرها تبديل بيك جلودار سوار ميشد كه غاشيه را در جلو تاش زين مىانداخت كه شلال آن از دو طرف آويزان ميشد . دواسبه بجانب مقصود شتافتن كنايه از عجله كردن در كار و از اين عادت قديمى اتخاذ شده است .